close
چت روم
داستان

ژاپن موزیک

ظفر...

 

مطلب طنز.داستان خنده دار

 

 

یا رو لکنت زبون داشته به اورژانس زنگ میزنه که بیان جنازه همسایه شون که مرده رو ببرن!
میگه : اااالو اااوورژانس ،این ههههمسایمووون ممممرده! یک آمبولانس میفرررررستین؟!…




ادامه مطلب ...
[ یکشنبه 12 ارديبهشت 1395 ] [ 20:15 ] [ rahgozar ]

نقاشی داوینچی

[ سه شنبه 31 فروردين 1395 ] [ 20:47 ] [ rahgozar ]

سوتی بزرگ

 

سوتی

 

وقتی داشتیم برمی گشتیم، منشیم  ژانت رو به من کرده و گفت:” میدونین، امروز روزی عالی هست، فکر نمی کنین که اصلاً لازم نباشه برگردیم به اداره؟ مگه نه؟“ در جواب گفتم: ” آره، فکر میکنم همچین هم لازم نباشه.“ اونم در جواب گفت:” پس اگه موافق باشی بد نیست بریم به آپارتمان من.“

خدای من این یکی از بهترین چیزهائی بوده که میتونستم انتظار داشته باشم. باشه بریم.“




ادامه مطلب ...
[ سه شنبه 31 فروردين 1395 ] [ 9:28 ] [ rahgozar ]

710

 

710

 

 

چند روز پیش برای عوض کردن روغن ماشینم به مکانیکی رفته بودم ..که دختر خانومی 27-26 ساله با کبکبه و دبدبه وارد شد و به مکانیک گفت :

ببخشید آقا...

یه 710 میخواستم میشه لطف کنین بدین؟؟

 




ادامه مطلب ...
[ سه شنبه 31 فروردين 1395 ] [ 8:56 ] [ rahgozar ]

یه بار هم...

 

پلیس

 

یــه بـار هـم...




ادامه مطلب ...
[ دوشنبه 30 فروردين 1395 ] [ 19:6 ] [ rahgozar ]

کلاس روانشناسی

 

.

 

 

ﯾﻪ ﺑﺎﺭ ﺳﺮ ﮐﻼﺱ ﺭﻭﺍﻧﺸﻨﺎﺳﯽ ﺑﺨﺶ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﺑﻮﺩﯾﻢ
ﺍﺳﺘﺎﺩ( ﺯﻥ)ﺻﺪﺍﻡ ﮐﺮﺩ ﮔﻔﺖ : ﺗﻮ ﮐﻪ ﺧﺠﺎﻟﺘﯽ ﻧﯿﺴﺘﯽ ﺑﯿﺎ ﭘﺎﯼ ﺗﺨﺘﻪ
ﻧﻘﺶ ﭘﺴﺮﯼ ﺭﻭ ﺑﺎﺯﯼ ﮐﻦ ﮐﻪ ﻣﯿﺨﺎﺩ ﺑﻪ ﯾﻪ ﺩﺧﺘﺮ ﺍﺑﺮﺍﺯ ﻋﻼﻗﻪﮐﻨﻪ
ﭼﯽ ﻣﯿﮕﯽ ﺑﻬﺶ؟ ﮔﻔﺖ ﻣﻨﻢ ﻣﺜﻼ ﺍﻭﻥ ﺩﺧﺘﺮﻩ ﺍﻡ!!!
ﮔﻔﺘﻢ ﺍﺳﺘﺎﺩ ﺭﻭﻡ ﻧﻤﯽ ﺷﻪ ﺟﻠﻮﯼ ﺩﺧﺘﺮﺍ ﺑﮕﻢﮐﻪ , ﺿﺎﯾﺲ !
ﺍﺳﺘﺎﺩ : ﻧﻪ ﺭﺍﺣﺖ ﺑﺎﺵ ﻓﻘﻂ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﯾﻢ
ﻧﻘﺎﻁ ﺿﻌﻒ ﻭ ﻗﻮﺕ ﻭ ﻧﺤﻮﻩ ﺑﯿﺎﻧﺖ ﺭﻭ ﺍﺯ ﻟﺤﺎﻅدﺭﻭﺍﻧﺸﻨﺎﺳﯽ ﺑﺮﺭﺳﯽ ﮐﻨﯿﻢ .
ﺣﺎﻻ ﮐﻞ ﮐﻼﺱ ﺳﺎﮐﺖ ﻣﻨﺘﻈﺮﻥ ﯾﻪ ﭼﯿﺰ ﺑﮕﻢ ﺑﺘﺮﮐﻦ
ﻣﻨﻢ ﻓﺮﺻﺖ ﻃﻠﺐ ﺯﻝ ﺯﺩﻡ ﺗﻮ ﭼﺸﻤﺎﯼﺍﺳﺘﺎﺩ ﺑﺎﺻﺪﺍﯼ ﻧﺎﺯﮎ ﮔﻔﺘﻢ : ﺷﻼﻡ، ﻣﻦ ﯾﻪﺟﻮﺟﻮﯼ ﮐﻮﺷﻮﻟﻮﺍﻡ
ﻫﻮﺍ ﺷﺮﺩﻩ، ﺑﻒ ﻣﯿﺎﺩ،ﻣﯿﺰﺍﻟﯽ ﺗﻮ ﻗﻠﺒﺖ ﺑﻤﻮﻧﻢ؟؟ (“:
ﯾﻌﻨﯽ ﮐﻼﺱ ﺗﺮﮐﯿﺪﺍ , ﺧﺪﺍﯾﯽ ﺗﺼﻮﺭ ﮐﻨﯿﺪ
پنجاه ﺳﺎﻟﺸﻪ ﻃﺮﻑ!!!
ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﮐﻪ ﺍﺷﮏ ﺍﺯ ﭼﺸﺎﺷﻮﻥ ﻣﯽ ﺑﺎﺭﯾﺪ ,
ﺍﺳﺘﺎﺩﻣﻮﻥ ﻫﻢ ﺧﺪﺍﯾﯿﺶ ﺑﺎﺟﻨﺒﻪ ﺑﻮﺩ ﻓﻘﻂ ﺑﺎﺧﻨﺪﻩ ﮔﻔﺖ ﺑﺮﻭ ﺑﺸﯿﻦ ﺗﻮ ﺁﺩﻡ ﺑﺸﻮ ﻧﯿﺴﺘﯽنیشخند



[ یکشنبه 29 فروردين 1395 ] [ 22:21 ] [ rahgozar ]

در اوج زندگی کن ...مثل عقاب

 

 

 

 

عقاب

 

 

 

عقاب می تواند 70 سال زندگی کند...

 

اما ...

به 40 سالگی که می رسد چنگال های بلند و انعطاف پذیرش دیگر نمی توانند طعمه را گرفته و نگاه دارند. 

نوک بلند و تیزش خمیده و کند می شود 

شهبال های کهن سالش بر اثر کلفت شدن پرها به سینه اش می چسبند و پرواز برای عقاب دشوار می گردد.

 

آنگاه عقاب می ماند و یک دو راهی: 

اینکه بمیرد... 

و یا اینکه یک روند دردناک تغییرات را برای 150 روز تحمل کند تا بتونه برای 30 سال دیگه زندگی کنه...

 

 

و این روند مستلزم آن است که به قله یک کوه پرواز کرده و آنجا بنشیند

 

 




ادامه مطلب ...
[ یکشنبه 29 فروردين 1395 ] [ 17:22 ] [ rahgozar ]

شنیدنی از شمس و مولانا

 

 

مولانا

 

 

 

 

 

 

می گویند : روزی مولانا ،شمس تبریزی را به خانه اش دعوت کرد.شمس به خانه ی جلال الدین رومی رفت و پس از این که وسائل پذیرایی میزبانش را مشاهده کرد از او پرسید:آیا برای من شراب فراهم نموده ای؟

 




ادامه مطلب ...
[ جمعه 27 فروردين 1395 ] [ 15:37 ] [ rahgozar ]

کلیپس

ﺩﺧﺘﺮ: ﺑﺮﻭ ﺩﻳﮕﻪ ﻧﻤﻴﺨﻮﺍﻣﺖ ﺩﻳﮕﻪ ﺗﻤﻮﻣﻪﭘﺴﺮ :ﻋﺸﻘﻢ ﻣﻦ ﺑﺪﻭﻥ ﺗﻮ ﺑﺨﺪﺍ ﻣﻴﻤﻴﺮﻡ ﭼﺮﺍﻧﻤﻴﻔﻬﻤﻲ




ادامه مطلب ...
[ یکشنبه 04 بهمن 1394 ] [ 23:58 ] [ ابوالفضل ]

اهنگر خدا شناس

آهنگری بود که پس ازپشت سر گذاشتن جوانی پر شر و شور،تصمیم گرفت روحش را وقف خدا کند. سالها با عشق وعلاقه کار کرد، اما با تمام پرهیزگاری، در زندگیش چیز ی درست به نظر نمی آمد، حتی مشکلاتش روز به روز بیشتر می شد!





ادامه مطلب ...
[ دوشنبه 23 آذر 1394 ] [ 23:49 ] [ ابوالفضل ]

پیر مرد کفاشو مرد تاجر


در گذشته، مرد پیری  بود که از راه کفاشی و تعمیر کفش دیگران گذر عمر می کرد ...
او همیشه شادبود وآواز می خواند، کفش وصله می زد و هر شب با شادی پیش خانواده خود باز می گشت.




ادامه مطلب ...
[ جمعه 20 آذر 1394 ] [ 23:30 ] [ ابوالفضل ]

دزدی جوانمردی

اسب سواری ، مردچلاقی را درمسیر راه خود دید که از او یاری می خواست

مرد سوار دلش به حال او سوخت از اسب پیاده شد و او را از جا بلند کرد

 




ادامه مطلب ...
[ پنجشنبه 19 آذر 1394 ] [ 19:52 ] [ ابوالفضل ]

داستان اهنگر


.آهنگری با وجود رنجهای متعدد و بیماری اش عمیقا به خدا عشق می ورزید. روزری یکی از دوستانش که اعتقادی به خدا نداشت،از او پرسید
تو چگونه می توانی خدایی را که رنج و بیماری نصیبت می کند، را دوست داشته باشی؟
آهنگر سر به زیر اورد و گفت
وقتی که میخواهم وسیله آهنی بسازم،یک تکه آهن را در کوره قرار می دهم.سپس آنرا روی سندان می گذارم و می کوبم تا به شکل دلخواه درآید.اگر به صورت دلخواهم درآمد،می دانم که وسیله مفیدی خواهد بود،اگر نه آنرا کنار میگذارم.
همین موصوع باعث شده است که همیشه به درگاه خدا دعا کنم که خدایا ، مرا در کوره های رنج قرار ده ،اما کنار نگذار



[ شنبه 07 آذر 1394 ] [ 18:3 ] [ ابوالفضل ]