close
چت روم
داستان زیبا، مطالب زیبا، پیرمرد کفاش، داستان تاجر و پیرمرد، پول و خوشبختی، آوازه خوانی، گذر عمر، داستان اموزنده

ژاپن موزیک

پیر مرد کفاشو مرد تاجر


در گذشته، مرد پیری  بود که از راه کفاشی و تعمیر کفش دیگران گذر عمر می کرد ...
او همیشه شادبود وآواز می خواند، کفش وصله می زد و هر شب با شادی پیش خانواده خود باز می گشت.

و امّا در نزدیکی بساط کفاش، حجره تاجری ثروتمند و بدعنق بود؛
تاجر تنبل و پولدار که بیشتر اوقات در دکانش چرتمی زد و شاگردانش  کارهارو انجا میدادند، کم کم از آوازه خوانی های کفاش خسته و کلافه شد بود...
یک روز از کفاش پرسید درآمد تو چقدر است؟
کفاش گفت روزی سه درهم
تاجر یک کیسه زر به سمت کفاش انداخت و گفت:
بیا این از درآمد همه ی عمر کار کردنت هم بیشتر است!
برو خانه و راحت زندگی کن و بگذار من هم کمی چرت بزنم؛ آواز خواندن تو مرا کلافه و اذیت میکند ...

کفاش شکه شده بود، سر در گم و حیران کیسه را برداشت و به خانه  رفت .
 آن دو تا روز ها در این فکر  بودند که با آن پول چه کنند ...!
از ترس دزد شبها نمیخوابیدند، از فکر اینکه مبادا آن پول را از دست بدهند آرامش نداشتند، خلاصه تمام فکر و ذکرشان شده بود مواظبت از آن کیسه ی زر ...

تا اینکه پس از مدتی کفاش کیسه ی زر را برداشت و به نزد تاجر رفت ،
کیسه ی زر را به تاجر داد و گفت :
بیا ! سکه هایت را بگیر و آرامش  مرا پس بده .

*
*

 پول، همیشه خوشبختی به همراه ندارد و هر چیزی به حد و اندازه اش برای انسان خوب است.



[ جمعه 20 آذر 1394 ] [ 23:30 ] [ ابوالفضل ]

مطالب مرتبط